محل تبلیغات شما



گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشود

مثل یک قهوه که از تلخی آن کم نشود

 

روز و شب پیش همه روی لبم لبخند است

تا حواس احدی جمع به بغضم نشود

 

آرزو میکنم ای کاش دلش چون مویش

پیش چشم کسی آشفته و درهم نشود

 

من که بیچاره شدم کاش ولی هیچ دلی

گیر لحن بم مردانه ی محکم نشود

 

شده حتی به دعا دست برآرم که :"خدا!

برود مشهد و برگردد و آدم نشود"

 

خون دل خوردم و حرفی نزدم تا شاید

مهربان تر بشود ، تازه اگر هم نشود

 

با من ساده همین بس که مدارا بکند

عاشقم هم که نشد، خب به جهنم (!) نشود.

 

نفیسه سادات


تماس، پشتِ تماس و هراس، پشتِ هراس 

نگاه خیره ی دیوارهای بی احساس

 

هجوم دلهره ی فکرهای پی در پی 

به جرم های نکرده، به حکم های قصاص

 

به آبرو که چه آسان به باد خواهد رفت 

به بارِ واژه ی پر اضطراب ِ حق الناس

 

به حجم شایعه هایی که قصه خواهد شد 

به حرفِ مفتِ دهان پر کنِ بدونِ اساس 

 

و فکر می کند این خوشترین صدای شب است:

صدای چک-چکِ خونابه، بعدِ تیرِ خلاص.

 

نفیسه سادات


معصوم ترین مستبدِ قرن نگاهت

تسخیر توام، تحت فرامین سپاهت

 

یک شهر مسلمان شده از یُمنِ دو چشمت

تسلیم تو و ارتش چشمان سیاهت !

 

مظلومم و مایل به جنایاتِ تو، ظالم

شوقِ منِ دیوانه شده توشه ی راهت

 

حکمی بده سر خم کنم و شعر بگویم

از شیوه ی غارتگریِ صورت ماهت !

 

حمید اقبالی


"دلم را چشمهایش تیرباران کرد؛ تسلیمم"

فراقش مردنم را سخت آسان کرد؛ تسلیمم

 

یقیناً نقطه ضعفم را به دستش داد اشعارم

که آن شیرین دهن یک شب غزلخوان کرد تسلیمم

 

من از چشمانِ او می خواندم این را : دوستم دارد

ولی این عشق را لبهاش پنهان کرد؛ تسلیمم !

 

دلم را پس زد و گفت از هوای عشق بیزارم

هوای رفتن از این شهر ویران کرد تسلیمم

 

نماند و من که پیش از او غرورم حرف مردم بود

پس از او بغض دلتنگی فراوان کرد تسلیمم

 

خدای چشم او انداخت از چشم خدا من را

و شیخ شهرمان پنداشت شیطان کرد تسلیمم!

 

چه باید کرد؟ گاهی دلخوشی زاییده ی ذهن است

همینکه شاعرش را مرد میدان کرد، تسلیمم

 

حمید اقبالی


نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست

گریه ی ممتد یک مرد نمی دانی چیست

 

روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام

آنچه با اهل زمین کرد نمی دانی چیست

 

در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز

ظاهرا معنی برگرد» نمی دانی چیست

 

شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس

آنچه غم بر سرم آورد نمی دانی چیست

 

گفتم از عشق تو دلخون شده ام، خندیدی

نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست

 

سجاد سامانی


تا زمانی که جهان را قفسم می دانم

هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم

 

گریه ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر

همه خندان لب و شادند که من گریانم

 

حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت

بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم

 

زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است

مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم

 

بیت آشفته ایَم در غزلی ناموزون

میل دارم که ردیفی بدهد پایانم.

 

سجاد سامانی


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

*مدرسه شاداب من*